http://up9.iranblog.com/images/fknb8ukl3i2c4bo8jwhj.gif

آپلود عکس و فایل ایران بلاگ

+ پاسخ گويي به اين گفتگو
نمايش نتايج 1 به 6 از 6

نام گفتگو: یکسال پس از پایان شکیبایی

  1. #1
    آواتار amir-gh
    تاريخ عضويت : Oct 2008
    شهر : شهر انتظار
    پست ها : 9,549
    سپاس
    13,625
    تشکر شده 8,944 بار در 5,429 پست

    پيش گزيده یکسال پس از پایان شکیبایی


    عجب سالی شد امسال جناب خسرو خان ... سال وبایی بود انگار، سال قبل همین موقع‌ها بود که یک اس ام اس برایمان فرستادند که با عرض تسلیت به مناسبت درگذشت خسرو شکیبایی، نمی‌دانم چی و چی ... بقیه‌اش را خیال کنم نخواندم اصلاً، یا نصفه آمده بود...

    در دهن گوشی‌مان را گل گرفتیم و بستیم و گذاشتیمش کنار، گفتیم لابد یکی به دلش افتاده اول صبحی ما را سکته بدهد و جمعیت را تعدیل کند، این اس ام اس از همان اولش هم چیز مزخرفی بود، تلویزیون هم که داشت یه چیزی نشان می‌داد که یک نفر نمی‌دانم کجایی توی کجای دنیا کجایش درد گرفته ... هر چه بود نام خسرو خان‌مان تویش نبود و خاموشش کردیم. به خودمان گفتیم خر نشوی و باور کنی... این همه خبر می‌شنوی هر روز و از صد تا یکی‌اش هم درست و درمان از آب در نمی‌آید؛ چه می‌دانستیم؟ کف دستمان را بو نکرده بودیم که ...




    حالا یک سال گذشته است خسرو خان و ما توی این یک سال صد دفعه آمدیم بهشت زهرا ... خیال نکنی می‌آمدیم به شما سر بزنیم‌‌ها، یعنی دلمان که می‌خواست اما دوستان فرصت نمی‌دادند، هر بار می‌آمدیم باید یک نفر دیگر را می‌آوردیم و می‌گذاشتیم یک جایی همان دور و بر ... این آخرها را که اصلاً نپرس ... سر و تهمان را می‌زدند بهشت زهرا بودیم ...


    همین آخری‌اش را حواست بود؟ آذریزدی را می‌گویم... بچه که بودیم قصه‌های قشنگ برایمان می‌نوشت و خیال خام می‌پروردیم بزرگ هم که بشویم اوضاع قصه‌ها از همین قرار است، یک عمر قصه‌های خوب نوشت برای بچه‌های خوب و دست آخر بچه‌های خوب را با یک مشت قصه بد رها کرد که هر چه که هست مجبورند تنها تنها تا تهش بخوانند و خودش بلند شد و آمد بهشت زهرا ... این شد کار؟ کار یاد مردم دادی؟
    اما دستشان درد نکند، این بهشت زهرا هم برای خودش شهری شده و سر و شکلی به هم زده، میدان دارد و درخت دارد و فواره دارد و بلوار دارد و بلوارهایش نام دارد و پلیس هم دارد، هنرمندان هم که آن جا برای خودشان قطعه‌ای دارند و دک و پزی دارند و سنگ قبرهایی دارند به چه گندگی، مال خود خودشان ... آدم هوس می‌کند بیاید طرف شما یه کم آب و آبادانی ببیند، دلمان ترکید این طرف از خشکی دریاچه پریشان و دماوندش که برداشته‌اند آسفالتش کرده‌اند...


    صد دفعه آمدیم. هر بار چشممان افتاد به نام شما که کنده بودندش روی سنگ و هر بار قلبمان هری ریخت پائین، انگار تازه خبر شده‌ایم، اصلاً آن نام وصله ناجور بود روی آن سنگ ... یک جوری انگار آدم نام خودش را ببیند روی سنگ قبر، ما و شما نداشتیم که، در هر خانه‌ای را بکوبی و اسم خسرو خان را بیاوری یاد رفیقش می‌افتد و یاد پدرش می‌افتد و یاد فک و فامیلش می‌افتد و تازه آخر سر یادش می‌آید که خسرو خان بازیگر سینما بود (اگر یادش بیاید). شمس لنگرودی چه خوب برایت نوشت که:


    برکه‌ اشک است سینه‌ام / و پرندگانی شاد / بازی‌کنان به صورت من آب می‌فشانند./ آه خسرو، پادشاه شکست‌خوردگان! / تمام لشکریان پارچه‌یی‌ات متواری شدند / سربازانی از نور، سایه‌ها / تو خسرو اشباح بودی. / آه‌ها از هر سوی بامداد بیست و هشتم تیرماه / به خانه تو روانند / تو خسرو اشباح بودی / سیرت ندیده / تمام می‌شوی./ دو برکه‌ اشک است / سینه‌ام / و پرندگانی که به صورت من آب می‌فشانند / از پاهایت که سرد می‌شوند / خبری ندارند.
    حالا که یک سال گذشته است خسرو خان و ما هم همان موقعش به روی خودمان و شما نیاودیم، یعنی اصلاً هوش و حواسمان سر جایش نبود که به رویمان بیاوریم، روزی بیست دفعه هامون نگاه می‌کردیم و روزی صد دفعه سکانس‌های خانه سبز را توی ذهنمان می‌چرخاندیم و هر بار دلمان غش می‌رفت برای آن طرز نگاه و بغض‌ها و شیطنت‌ها و لرزش صدایی که آن موقع نمی‌دانستیم زیباست یا نه...
    اصلاً قضاوتش نمی‌کردیم، مثل باد و باران و آتش که هست و خیال می‌کنی ابدی است، ما به رویت نیاوردیم مرد مومن ولی این هم کار بود؟ این هم راه بود که بروی و افتتاحش کنی و دیگران پشت سرت صف بکشند و تک تک بیایند آن ور؟
    حسابشان را که می‌دانم نداری، توی بهشت کسی وقت این کارها را ندارد، تو فقط جمعشان کن ... ما از این ور کم کرده‌ایم، همه آنهایی که در این سال دوام نیاوردند و خیال کردند مردن راحت‌تر است، خیال کردند خسرو خان با آن که خان بود، درد امانش نداد و پیچید به قلب و مغز و روحش و گذاشت و رفت، ما برای چه بمانیم؟ کار یاد مردم دادی خسرو خان شکیبایی؟


    صد دفعه از این و آن شنیده بودیم که خسرو خان درد می‌کشد و حالش خوش نیست، ولی خودمان را زدیم به نفهمی، مثلا می‌فهمدیم که چه؟ درد است دیگر ... رو که بدهی هر کجا زورش برسد می‌پیچد، گفتیم خسرو خان، خان است، کم کسی که نیست، از پسش برمی‌آید ... حواسمان نبود که زیادی مهربان بودی با همه... اصلاً آدم پررو کن بودی انگار، آنقدر محبت می‌کردی که همه وبالت می‌شدند، می‌گویی نه؟
    یه نگاه به دالان‌های تو در توی اینترنت بینداز و بخوان نوشته کسانی که پنج انگشتت را عسل کرده بودی و گذاشته بودی توی دهنشان و آنها دستت را از بیخ قطع کرده بودند ... بعضی‌ها زمان بودنت و بعضی‌ها بعد از رفتنت ... یکی خاطرات کودکی‌ات را می‌نویسد که اصلاً معلوم نیست خاطرات کیست و از کجایش درآورده و یکی دیگر که در تمام عمرش چهار خط و نصفی فیلمنامه نوشته فیلمنامه‌اش را آسانسور ترقی خسرو خان ما می‌داند و ... می‌خواهند تکه تکه‌ات کنند و غنیمتی ببرند برای زندگی سترونشان، مگر درد از اینها کمتر بود؟
    زود کم آوردی قربان شکل ماهت، راهش این نبود ... روی درد را باید کم می‌کردی از همان اول که رو نشان داد ... دلمان برایت آنقدر تنگ است که نگو، دلمان برای آن "آخ"هایی که می‌گفتی از عمق جان پر می‌زند، دست و دلمان می‌لرزد برای شنیدن دوباره صدایت و شنیدن دوباره سکوتت...


    اما درد کشیدن چیز دیگری است ... نمی‌شود که همه خانه و زندگی‌شان را ول کنند و بیایند آن طرف ... این طرف کارها ناتمام است هنوز، آنقدر فیلم مانده که باید کلید بخورد و آنقدر تابلوهای سفید که قرار است رویشان طرح باد و باران و بنفشه بزنیم و آنقدر نت‌های سرگردان که باید یکی کنار هم بچیندشان و آنقدر ... هوایمان را از آن بالا داشته باش خسرو خان ... هوایمان را داشته باش...






    آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
    آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
    آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه
    آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده....همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
    آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم...لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من باشم



  2. #2
    آواتار amir-gh
    تاريخ عضويت : Oct 2008
    شهر : شهر انتظار
    پست ها : 9,549
    سپاس
    13,625
    تشکر شده 8,944 بار در 5,429 پست

    پيش گزيده


    «خسرو شكيبايي، زاده خاك پاك تهرون، بزرگ شده بازارچه قنات‌آباد، مخلص تمام عاشقاي ايرون و همين حالاي ايرون. متولد هفتم فروردين 1323. »
    فردا ـ 28 تير ماه ـ يك سالي مي‌شود كه هامون سينماي ايران، يكي از پر فروغ ترين ستار‌گان سينماي ايران ديگر نمي‌درخشد.
    در دقايق ابتدايي صبح روز جمعه 28 تيرماه در حالي خبرها مخابره مي‌شد كه خبر رسيد خسرو شكيبايي، بازيگر «هامون»، «يك بار براي هميشه»، «خانه‌ي سبز» و «روزي روزگاري» براي هميشه از مقابل دوربين‌ها رفت و در قاب خاطره‌ها ثبت شد.
    خسرو شكيبايي فارغ‌التحصيل بازيگري از دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران، با بازي در نقش كوتاهي در فيلم «خط قرمز» (مسعود كيميايي، 1361) اولين حضورش را در سينما رقم زد و با «هامون» داريوش مهرجويي در خاطره‌ها ماندگار شد.
    شكيبايي در حدود 40 فيلم سينمايي حضور داشته است؛ كه از ميان آنها مي توان به «دادشاه»، «صاعقه»، «دزد و نويسنده»، «رابطه»، «ترن»، «شكار»، «عبور از غبار»، «ابليس»، «جست‌وجو در جزيره»، «بانو»، «پرواز را به خاطر بسپار»، «سارا»، «يك بار براي هميشه»، «بلوف»، «پري»، «درد مشترك»، لژيون»،«عاشقانه»، «خواهران غريب»، «سايه به سايه»، «سرزمين خورشيد»، «رواني»، «زندگي»، «‌ميكس»، «كاغذ بي‌خط»، «دختري به نام تندر»، «مزاحم»، «صبحانه‌اي براي دو نفر» ، «نسكافه داغ داغ» ،«دلشكسته» و «حيران» اشاره كرد.
    اين بازيگر كه دريافت سه سيمرغ بلورين و يك ديپلم افتخار را از اين جشنواره در كلكسيون افتخاراتش دارد، در هشتمين دوره‌ي جشنواره فجر به خاطر فيلم«هامون» سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را گرفت، سال‌ها بعد به خاطره فيلم «كيميا» دوباره اين سيمرغ را به خانه برد و سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در فيلم «سالاد فصل» گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم دريافت ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» بود.
    خسرو شكيبايي مي‌گفت: «مردم بدون من، هميشه مردم‌اند؛ من اما بدون مردم، مُرده‌ام.»
    اين بازيگر سينما و تئاتر ايران در گفت‌وگويي سالها قبل درباره‌ي تماشاگران فيلم‌هايش اين جملات را مطرح كرد و گفته بود: «ما ماحصل نيروي ذهني و خاطرات عزيز مردم هستيم. هنر بدون مردم مثل درخت بدون ريشه است بازيگر بدون تماشاگر يعني هيچ.»
    *** از روزهاي آغاز به كار براي تئاتر و سينما و كم‌كاري اين روزها
    مگر حالا كم كارم؟ اگر شما در پي پاسخي كتابي و قراردادي باشيد خب البته اولين بار در تاريخ فلان و در كجا برروي صحنه يا جلوي دوربين سينما رفتم. اما راستش را بخواهيد بازيگري گوشه‌ايي هميشگي از زندگي من است، نوعي نوستالژي با غم غربتي آسماني به طور حتم اگر دوران خاطرات گريز پاي كودكي نبود، هرگز هيچ خاطره‌ايي باقي نمي‌ماند و انسان بدون خاطره نمي‌تواند عشق و سپس عرفان را دريابد. هنر بازيگري، هنر زيبا زندگي كردن است تا آنجا كه انگار در زندگي روزمره بازي مي‌كنم و در فيلمها و نمايشها خود زندگي.
    *** از چگونگي فعاليت پس از انقلاب
    هر انقلابي يك شروع و يك آغاز است، انگار انقلاب آمده بود تا پلي ميان گذشته و آينده بزند در اين ميان تمام هستي و بودن و شدن ما متعلق به آينده شد حالا هم همان آينده زودرس است و من از اين زود رسيدن خوشحالم، به هر حال بعد از انقلاب رنگين كماني عميق در زندگي بازيگريم رخ داد و در اين منحني اسامي زيادي از كارهايم برجسته شد.
    *** آدمهايي كه در زندگي هنري‌ سهم داشتند
    من مخلص اولين آموزگاري هستم كه مرا خواندن و نوشتن آموخت. ناگفته پيداست كه سرنوشت هر آدمي از همان اولين حرف از حروف الفبا برمي‌گردد، من هرگز مغرور و مسرور به قدرت فردي خود نبوده و نيستم. من خلاصه و چكيده انرژي حس و هواي خالصانه و صادقانه اطرافيان و دوستان خود هستم حرفهاي من، هواي مهرباني و عطر درست آنها را دارد و هميشه من معناي ناله لحظه‌هاي آنها هستم همين هميشه به ياد آموزگاران عمر طي شده و معلمهاي باقي عمرم هستم.
    *** درباره اولين كار با داريوش مهرجويي
    بارها و بارها از او گفته و مي‌گويم كه هر بار به پرده‌هاي بكر از اعماق وجود او مي‌رسم دوست من! برروي زمين به اين بزرگي چيزي نيست مگر مملويي از انسان و در انسان چيزي بزرگ نيست. من جزيره كوچكي بودم مهرجويي از كرانه‌ايي مرا ديد كه چشم هر كاشفي به آن سو بينا نبود شايد هم كه لولويي نداشت و ما پنداشتيم كه نوراعلي نور بود به هر حال اگر مهرجويي نبود با آنسوي اين روزگار روز مرگي، همچنان گم و ناپيدا مانده بودم.
    *** درباره «سارا»
    بحث در مورد نكات فني و حرفه‌اي و هنري فيلم «سارا» از ما ساخته نيست، از آن همه فن حريفان بازار نقد و بحث و گفتگوهاي فني و حرفه‌اي بايد پرسيد. اما در مورد بازيگري من در فيلم «سارا» بايد عرض كنم كه اصل براي من بازيگريست. اصل پيداكردن دورني‌ترين لايه‌هاي انسان در اين مرداب انساني حالا چرا به نظر شما گشتاسب نقشي منفي داشته يك سوال مطرح مي‌شود. « جدا از تلقي من از بازيگري و نقش» گشتاسب در پي نفي و انفعال چه انديشه و كاري بوده است؟ منكر چه بود؟ در پي چه؟ محصولي از دسترنج دروغ و بدي بود كه به زعم شما منفي شد يا هست اگر خوب به او كارها و حرفهايش نگاهي ديگر بيندازيم، مي‌بينم كه او هم آدم است آدمي كه تقدير او را تنها گذاشته است او نماد يك انسان درگير با خود و پيرامون خودش است. ما بارها شاهد لبريختگي انسان وآشفتگي دروني او هستيم در ضمن از كجا معلوم كه ما «خسروشكيبايي» همچون به خلوت مي‌رود، آن روي سكه خودش را آشكار نكند مگر «خسروشكيبايي» هميشه خوب است و هميشه عاشق، صادق و دوست داشتني است. شايد گشتاسب بي‌نقاب ترين شكل از خود، خود من باشد درگير، حساس، شايسته دوست داشتن و اندكي تلخ، تلخ چون لحظات بي امان درد و تنهايي و سرشار از سوءتفاهم.
    *** اولين كار در سينما يا تئاتر
    هرگز در ميان «تن‌ها» تنها نبوده‌ام، حتي در خلوت، خوبي آب و گل آدمي به همين است كه ميل گرويدن به هم فكر، به دوست، به همسايه و رفيق و عزيز دارد.
    *** «پري» و يك ديد تازه در سينما به مذهب و هنر و عارف روشنفكر
    عارف روشنفكر؟ عارف كجا و روشنفكر كجا؟اگرچه وقتي كه به روشني برسي فكر عرفان محض مي‌شود اگرچه وقتي گرويده به نور خالص خيره شود، روان همان صافي درون مي‌شود پس معنا در وقت و موسوم و داشتن آن است و لاغير چه صاحب آن ديده و دل مي‌تواند هم عارف باشد، هم عامي... هم دارا باشد هم ندار... هم تو باشي و هم او... هم داداشي، هم پري... اگرچه نمي‌توانم من باشم چرا كه من رها از دايره تكرارم... من هم اويم... پس من نه منم. *** رابطه هنر با مردم ما حصل نيروي ذهني و خاطرات عزيز مردم هستيم. هنر بدون مردم مثل درخت بدون ريشه است بازيگر بدون تماشاگر يعني هيچ.
    *** آنچه به آن عاشقي و دوست داري
    ماه، ماه نقره‌ايي... فروغ نجيب و انسان پر از اعتماد، سهراب گم شده در درون زمان و فردا و گاه قدم زدن در كوچه‌اي كه به خانه پدري مي‌رسد به مادر آي مادر! *** ترجيح بين سينما، تئاتر، تلويزيون تئاتر يك راه، تلويزيون يك خانه، سينما يك نشانه است . سه راه... سه خواهر... سه برادر... سه دولت... سه پرستار هر پرستار تيمارگر روح جمعي مردمان.
    *** درباره‌ي مردم و تماشاگران آثارت
    مردم بدون من، هميشه مردمند؛ من اما بدون مردم، مرده‌ام.
    *** هامون
    كامل نوشته‌ام و كاملتر گفته‌ام . فكر مي‌كنم هيچ نقطه تاريكي با سايه روشني از شخص و شخصيت هامون براي اهل نظر باقي نگذاشته‌ام، اما در يك كلام خيلي ساده عرض مي‌كنم كه هامون فلسفي‌ترين كتابي است كه هنوز از بوئيدن آن صاحب كليدهاي تازه و تازه‌تري از گلستان و دريا و نور مي‌شوم...

    منبع : خبرگزاری دانشجویان ایران





    آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
    آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
    آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه
    آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده....همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
    آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم...لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من باشم



  3. #3
    آواتار amir-gh
    تاريخ عضويت : Oct 2008
    شهر : شهر انتظار
    پست ها : 9,549
    سپاس
    13,625
    تشکر شده 8,944 بار در 5,429 پست

    پيش گزيده سينما بستري شد تا خسرو شكيبايي پرواز كند


    عزت‌اله انتظامي گفت: هميشه پيشنهاد كرده‌ام به جاي روز درگذشت، مانند همه جاي دنيا روز تولد هنرمند از او تجليل شود.
    آقاي بازيگر سينماي ايران ، خسرو شكيبايي را از هنرمنداني برشمرد كه براي كارش بسيار زحمت كشيد و اظهار داشت: او در اداره‌ي تئاتر همكار ما بود و از نمايش «بازرس» همكاري‌مان آغاز شد و سينما بستري شد تا پرواز كند. در واقع هر كاري كه خسرو در سينما، تئاتر و تلويزيون مي‌كرد زيبا بود و علاقه خاصي به او داشتم.
    انتظامي كه در «هامون» و «شب» اولين و آخرين كارهاي شكيبايي در سينما با او همكاري داشته است تصريح كرد: او هنرمند بزرگي بود. در «هامون» انرژي زيادي داشت و در «شب» هم بسيار خوب بود و حتي در بدترين كارها هم كه حضور پيدا مي‌كرد آن كار ديدني مي‌شد.
    اين بازيگر بهترين تجليل از هنرمندان را از جانب دولت برشمرد و گفت: اين‌كه در سالگرد فوت هنرمند جمع شويم و صحبت كنيم چيزي نصيب او نمي‌شود، بهتر است جايي مانند ايران خودرو به مناسبت يك عمر فعاليت هنري او به‌طور مثال يك سمند به خانواده‌اش هديه كند كه هم تبليغ خوبي براي آنهاست و هم كمكي كرده است.
    وي افزود: شكيبايي آنقدر كه عاشق كارش بود به فكر جمع‌آوري مال و سرمايه نبود و بايد كاري براي او كرد كه ارزشش را داشته باشد.
    انتظامي كه در هيات مديره‌ي موزه‌ي سينما عضويت دارد در خصوص اختصاص غرفه‌اي به شكيبايي در آنجا گفت: بايد ديد كه چه چيزهايي از اين هنرمند باقي‌مانده و چگونه در اختيار قرار مي‌گيرد. موزه براي جمع‌آوري يادگاري‌هاي علي حاتمي هم مشكلات زيادي داشت و به سختي فراهم شد. ضمن آنكه جاي موزه سينما هم محدود است و براي اختصاص غرفه به كساني كه الان وسايلشان را تحويل داده‌اند، هم با مشكل روبه‌رو است.

    منبع: خبرگزاری دانشجویان ایران





    آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
    آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
    آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه
    آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده....همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
    آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم...لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من باشم



  4. #4
    آواتار amir-gh
    تاريخ عضويت : Oct 2008
    شهر : شهر انتظار
    پست ها : 9,549
    سپاس
    13,625
    تشکر شده 8,944 بار در 5,429 پست

    پيش گزيده خسرو براي شهرت فعاليت نكرد و ماندگار شد

    «جمشيد مشايخي» گفت:خسرو انساني كامل بود كه براي شهرت وارد هنر نشد و همين عامل باعث ماندگاري او شد.



    «جمشيد مشايخي» در نخستين سالمرگ«خسرو شكيبايي» گفت: سابقه دوستي من و خسرو به پيش از انقلاب بر مي‌گردد. ما نزديك به 40 سال دوستي را تجربه كرده بوديم و از همان موقع متوجه خصوصيا بارز انساني او شده بودم.
    وي افزود: قبل از انقلاب با اين هنرمند بزرگ دوست بودم و در سريالي به نام «گذر خليل ده مرده» همراه با مرحوم «اكبر مشكين» همبازي بوديم و از همين سريال بود كه دوستي عميقي بين ما شكل گرفت، به طوري كه هر روز با ماشين شخصي خود دنبال من مي‌آمد و با هم سرصحنه مي‌رفتيم.
    اين بازيگر پيشكسوت سينماي ايران ادامه داد: دوستي ما با هم قبل از انقلاب شروع شد اما بعد از انقلاب فرصتي دست نداد تا در فيلمي سينمايي با هم همبازي شويم و حتي در «كاغذ بي‌خط» نيز هيچ سكانس رو در رويي نداشتيم اما حضور خسرو، هميشه سر صحنه احساس مي‌شد و حتي بعدها من فهميديم كه در سكانسي لباس‌هاي شخصي او را به تن كرده‌ام.
    «جمشيد مشايخي» خاطرنشان كرد: اين از جمله خصوصيات بارز خسرو بود كه وقتي در سر كاري حاضر مي‌شد خود را به طور كامل در اختيار آن قرار مي‌داد و حتي براي طبيعي‌تر شدن كار لباس‌هاي خود را كه احساس مي‌كرد به حس جاري در صحنه كمك مي‌كند، در اختيار گروه قرار مي‌داد.
    وي تصريح كرد: البته در سريال «بوي گل‌هاي وحشي» با اصرار خسرو با هم همبازي شديم و هيچ‌گاه خاطرات صحنه‌هايي را كه با هم داشتيم فراموش نمي‌كنم، به خصوص عكس‌هايي كه از اين فيلم با هم گرفتيم و سر خسرو بر روي شانه من است‏‏، اين عكس يكبار ديگر هم خارج از اين سريال گرفته شد و براي من عزيزترين يادگاري است كه از خسرو دارم.
    اين بازيگر پيشكسوت سينماي ايران در خاتمه اظهار داشت: خسرو براي شهرت فعاليت نكرد بلكه فعاليت او براي هنر بود، به خاطر شهرت وارد عرصه سينما و تئاتر نشد بلكه كوشش كرد از راه هنر به جامعه خود خدمت كند و خوشبختانه در اين راه سرافراز شد.

    منبع: خبرگزاری فارس





    آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
    آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
    آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه
    آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده....همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
    آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم...لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من باشم



  5. #5
    آواتار Nata jOn
    تاريخ عضويت : Jul 2009
    شهر : posht kamputer
    پست ها : 2,935
    سپاس
    772
    تشکر شده 1,957 بار در 1,237 پست

    پيش گزيده

    خدا رحمتش کنه من که بازی هاشو خیلی دوست داشتم
    فیلم دلشکسته هم آخزین فیلمش بوده (مثل اینکه من مطمئن نیستم)




    цς
    к




  6. کاربران مقابل به Nata jOn عزيز بابت پست مفيد تبريک گفته اند :

    amir-gh (07-18-2009)

  7. #6
    آواتار ارتشبد

    تاريخ عضويت : Apr 2008
    پست ها : 6,623
    سپاس
    3,825
    تشکر شده 5,466 بار در 2,616 پست

    پيش گزيده

    خدایش بیامرزد.
    ...خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

  8. کاربران مقابل به ارتشبد عزيز بابت پست مفيد تبريک گفته اند :

    amir-gh (07-19-2009)

قوانين ايجاد گفتگو در تالار

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts
  • BB code is روشن
  • شکلک ها روشن هستند
  • کد [IMG] اکنون روشن ميباشد
  • HTML کد خاموش مي باشد